تبليغاتX
تالاب

پنجشنبه سوم شهریور 1390

اگر کار خاصی ندارید بیشتر از این مزاحم نشوید!

داستان مرد کهنسال آغاز یا پایانی نداشت. قصه‌ای بود که روزی روی کنده‌ای به جا مانده از درخت چنار رخ داد. رخ دادنش چنان از زمان فاصله داشت که هیچ مکانی در خود ظرفیت پذیرش‌اش را نمی‌دید. به ناچار قصه را به دنیایی دیگر پس دادیم. جایی که مکان با قطعیت تمام از زمان جدا بماند. دنیایی به وسعت کنده‌ی درخت چنار و ناپایدار به اندازه رد پای دود سیگار.

مرد کهنسال روی کنده‌ی درخت نشسته بود و به ناخن‌های پای‌ش که همگی زرد رنگ و سخت شده بودند نگاه می‌کرد. دستی به صورتش کشید و متوجه شد که با اینکه از آخرین باری که اصلاح کرده سه-چهار روزی می‌گذرد، چانه‌اش از کف پاهایش نرم‌تر به نظر می‌رسد. کلاه‌اش را برداشت و کمی آب نوشید. گلویش آن‌قدر خشک بود که به سختی می‌توانست نفس بکشد. کمی آن‌طرف‌تر روی نیمکتی چوبی سه پسر با کت‌های سرمه‌ای یک‌رنگ شبیه لباس فرم دبیرستان مرد و شلوار‌های متفاوت نشسته بودند. یکی سیگار به لب داشت، دیگری به دست و سومی بطری‌های خالی آب‌جو را کنار هم روی نیمکت پوسیده می‌چید.

مرد کهنسال به طرف پسرها برگشت و گفت:"می‌تونم یه نخ سیگار ازتون بگیرم؟"

پسرِ طراحِ برج آب‌جو سیگاری از پشت گوشش درآورد و به مرد تعارف کرد. درحالی که سیگار را برای مرد روشن می‌کرد گفت: "بفرما. دوره چندی داداش؟ به نظر از ما بالاتر می‌آی؟"

مرد درست متوجه چیزی که می‌شنید نبود. پکی به سیگار زد و سرش را به نشانه‌ی تشکر پائین آورد. در همان لحظه متوجه کت سرمه‌ای رنگی که به تن داشت شد. درست شبیه به لباس فرم پسر‌ها. دود سیگار را از دماغش بیرون داد. پاهایش را که نگاه کرد متوجه کفش‌های چرمی‌اش شد. با خودش فکر کرد حتمن لحظه‌ای آن‌ها ‌را از پا بیرون آورده و انگشت‌هایش را دیده است. ذره‌ای دیگر آب نوشید. صورت پر از ریشش خیس شد و قطره‌ای از آبِ آن پای کنده‌ی چنار افتاد. سیگار را رها کرد. پای چنار سبز و صورت مرد زرد شد.  

داستان درست همین‌جا رخ می‌دهد. مرد کهن‌سال دیگر روی کنده‌ی درخت چنار نبود.

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 23:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم مرداد 1390

سراب

تقدیم به م.


آب گذشته از سرم

مقصد را همان آغاز رد کردم،
در راهی گره خورده بین راه.

آب می گذرد یک وجب
همچنان غرق می روم در سراب
به قوانین فکر می کنم.
به نوری که شکست می خورد در حنجره ام
آه! این خطای دید چه بی رحم است.

آب می گذرد صد وجب
قوانین بازتاب می گویند نفس بکش!
من و طلایی ماهیان زیبارو
بدنم پوشیده از پولک های زرد
و من که زبان ماهیان را می فهمم.

عدسی ها را از جلوی چشمم برمی دارم
دفتر را می بندم.
لیوان آب را که سر می کشم،
ماهیان در دهانم آواز سر می دهند.
نور در چشم ترم می شکند.
نوشته شده توسط شيما وزوايي در 17:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم خرداد 1390

سرشکستنک

بازی شکستنی

تنهای برای شروع بازی بعدی

گردو را که گفت

شکستم

یک قدم دیگر نیمه

سرم را شکست

از دورترین جای بدن

انگشتی در زره کفش پارچه‌ای

افتادم

در دام کودکی که خود بزرگم می‌کرد

سرم نشست در گوشه‌ی حیاط

به تماشای دو تن داغ

من گرگ

او می‌پرید هوا

شکارش کردم

او گرگ شد و من

برای همیشه به هوا رفتم

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 23:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390

تولد

در انتهای آخرین عشق‌بازی چسب‌ناک

راه می‌رفت روی گردنم

بوسه‌هایش بی امان قلقلم می‌داد

و من تنها می‌خندیدم،

با مشت‌های گره‌کرده

 

بازی مرگ‌باری بود

آن‌جا که قدرت‌ش را به من داد

"تولدت مبارک"

حالا من به جای او

شده‌ام زن عنکبوتی

تاب‌بازی می‌کنم بر تارهایی

که شب‌ها می‌تنم بر تن‌م

 

در انتهای آخرین عشق‌بازی چسب‌ناک

اسپری حشره‌کش را برداشتم

آن که روز تولدم خریدی

و نگفتی حتی "تولدت مبارک"

عطرش را بر گردن‌م خالی کردم

سنگینی سرم افتاد روی تارها

درست قبل از بسته شدن چشم‌هایم

معشوقه‌ی خاموشم را دیدم

برای همیشه چسبیده بود بر گردنم

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 17:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390

غارت

کشور مهاجرپذیری شده بدنم

این روزها از سرم تا دست ها و پاها

پذیرای کلمات است

جمله ها، چرندها

بی نیاز از ویزا

خودی ها و ناخودی ها

هر زبانی، هر فرهنگی، هر کتابی

پایتخت اش این سینه

مهربان شده با تو

می نشیند حرف هایت بر تک تک ضربان هایش

غریب نگهبانانی دارد اما

مرز های خروج را بسته اند همه یک جا

بر دهانم قفل هایی زده اند

همه آهنین، همه پنهان

شورش گری می خواهم

کشور ایده آل ام را کند ویران

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 0:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم فروردین 1390

هزار تو


دل من تنگ با آن راه مخفی ست

آن که سرک می کشد هر صبح

تو در توی همه راه های هزار تو

آفتاب را تقسیم می کند هربار

به هر راه می رسد قرصی زرد

خاک خورده مردمان هزار تو

آفتاب را میان سفره هاشان می کنند پنهان

راهِ من می شود مخفی باز

فردا هم دیر می پرم از خواب

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 14:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم اسفند 1389

خاکراه

به ک.ع.آ که اولین کتاب را به من داد

 

اینجا کمدی کوچک

اینجا تاریک

اینجا کودکی ماست

و کفش‌هایی که در کمد جاکفشی پنهان کردیم

شاید که بمانید شب را کنارمان.

بازی‌ها، کتاب‌ها، خنده‌ها

 

و امروز

هنوز اشک‌های خنده دار کودکی در چشمانمان

اما یک جفت کفش نو آوردیم برایتان

از خاکی‌ترین کمد جاکفشی

آرزوی ما بچه‌های خاکی

جاده‌هایی ست که در آن راه بروید.

جاده‌هایی دور

آن‌جا که راه، می‌رود

آن‌جا که پیامی بین راه‌ها پنهان است.

پیامی که روزی سوغاتمان خواهد بود

وقتی صدای کفش‌هایتان دوباره بیاید

و پیامتان نیز

صلح.

 

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 14:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اسفند 1389

به همه ی آنها که با من بودند

در قلعه ی تنهایی ما

بی گناهی را به دار می آویزند

و چه با شکوه به خلافت می نشانند

آخرین وسوسه ات را.

 

انگشتری را در بیاور

حَکمیت؟

آنجا که من، تو

مهمان ها و همه ی کلمات

اعترافِ گلستانی میان آتش هستیم.

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 12:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم بهمن 1389

يادآوري


بگذار برايت از خاطرهاي بگويم

كه ساعتي پيش

ميان سطرهاي اين شعر جان داد

و من حتي شروع به گفتنش نكرده بودم!

خاطرهها مرده به دنيا ميآيند

تنها قطعيت باور پذير اين لحظه

زمان؟

چه كسي حق دارد بگويد

اين اسب تنها به جلو مي تازد؟

خاطرهاي كه حالا فاسد شده

قرار است فردا و با تو رخ دهد

و تو احتمالن كه نباشي در آن

زمان؟

زمان را به وقتي ديگر مي سپارم.

بيا به ثابتهاي حقيقي فكر كنيم

افسار پاره كنيم

مكان؟

چندان هم بد نيست

هرچه باشد

چند روزيست كه سرم

شانههاي گرم اين مبل را ترك نكرده است.

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 13:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم دی 1389

سيصد و شصت درجه با هشت پاي هشت چشم

 

"صفر"

امروز روز خوبي براي ماندن نيست، قطعن يك روز عادي هم نيست. عادي بودن ماندن مي‌آورد. ماندن، روايت. کار من اما روایت نیست. امروز روز مرگِ  هشت پاي هشت چشم است. پیدا کردنش برای ما کار سختی نبود. خانه‌ای متروک، رطوبت زده و خاک گرفته. چند ماهی است که اینجا زندگی می‌کند. بیشتر آشپزخانه را دوست دارد. آنجا غذا پیدا می‌کند. باقی روز را هم در حمام یا اتاق کوچک طبقه‌ی بالا سر می‌کند. فکر می‌کرد چند سالی را می‌تواند اینجا به تنهایی سر کند. به هر حال همه‌ی گزارش‌ها حاکی از این هستند که امروز رویایش کاملن از بین خواهد رفت. زنی کهن سالی تا چند لحظه‌ی دیگر وارد این خانه می‌شود و کمی بعد هشت‌پای هشت‌چشم را زیر کفش‌های طبی‌اش له خواهد کرد. حضور زن تنهایی‌اش را می‌گیرد، کفش‌‌‌هایش زندگی‌اش را. من، "صفر"، مرگِ این موجود کوچک را زنده برایتان گزارش می‌کنم.

 

"سیصد و شصت" و "وان هاندِرِد"

 

وان هاندِرد: «من یه کفن می‌خوام.»

 

سیصد و شصت: «چه کسی تو را اینجا راه داده است؟»

 

وان هاندرد: «من یه کفن می‌خوام. از این‌ها که "صفر" داره. راحت و گشاد.»

 

سیصد و شصت: «این مطلب را باید به همسرت می‌گفتی، قبل از آن‌که تو را با فِراک و گلهای بهاری در تابوت بگذارد.»

 

وان هاندِرد: «باید لباس من و صفر رو با هم عوض کنی. برای کارش هم بهتره. خودش هم قبول کرده. ببینم! زنت از اول تو رو با ردای سیاه خاک کرد؟»

 

سیصد و شصت: «آه که تو چقدر کودن هستی! من هرگز دفن نشده‌ام. زودتر از اینجا برو. تا چند دقیقه‌ی دیگر اتفاق می‌افتد. همه چیز باید طبق برنامه باشد.»

 

وان هاندِرد: «این نامردیه. ما هر دو راضی ایم. اصلن کی تو رو اینجا رئیس کرده؟»

 

سیصد و شصت: «انصاف.... انصاف به زودی به این‌جا می‌آید. صبر داشته باش.»

 

 

 

"صفر"

زن وارد خانه شد. قفل در را با سنجاق سرش باز کرد. مانتویش را درآورد. موهای سفیدش را جمع کرد. به دستشویی رفت و به گونه‌های سفید و چروکیده‌اش کمی رژ صورتی مالید. کتری را روی گاز گذاشت. به اتاق خواب رفت. روی تخت چوبی و پر از خاک خوابید. قدری اشک ریخت. به خودش پیچید. چای نوشید. قوطی قرص‌هایش را در سطل زباله انداخت. روی مبل نشست. عکسی را از کیفش درآورد. لحظه‌ای آن را روی لب‌هایش گذاشت. سپس دوباره پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفت. لباس‌هایش را کند. پاهای ورم کرده‌اش به کفش‌ها چسبیده بودند، با همان‌ها به به حمام رفت.

هشت‌پای هشت‌چشم متوجه حضور زن شد. گوشه‌ای پناه گرفت. از شلوغی خوش‌اش نمی‌آید. برای خودش تار تنید. خسته شد. به آشپزخانه رفت. کمی روی زمین راه رفت. صدای چک‌چک آب را که شنید، خودش را به سقف حمام رساند. از رطوبت خوش‌اش می‌آید. از بالا سوار بر تاری شد و آرام آرام پائین آمد. دید کاملی بر پیرزن برهنه داشت. سیصد و شصت درجه، یک دوِر کامل. به محض رسیدن به کفِ حمام، زن متوجه او شده و با کفش‌های خیس‌ش او را له خواهد کرد.  چیزی تا لحظه‌ی انتقال باقی نمانده است. با ما باشید.

 

"صفر" و "وان هاندِرد"

 

وان هاندِرد:  «من یه کفن می‌خوام.»

 

صفر: «کی اینجا راه‌ت داده؟ صبر کن عنکبوت‌ه بیاد، بعد. این رو باید به زنت می‌گفتی که با گل و بته و کت و شلوار خاکت نکنه.»

 

وان هانِدرد: «به کی بگم؟ من یه کفن می‌خوام. کفن....»

 

 

"صد و هشتاد" و "هفتاد و هفت"

 

هفتاد و هفت: «باید خیلی بهتون علاقه‌مند باشه که اینهمه سال شما رو یادش مونده. خوش به حالتون. من هیچ وقت ازدواج نکردم.»

 

صد و هشتاد: «نه دکتر اینطورها هم نیست. بعد از من دو بار دیگه ازدواج کرد. ولی خب پیری که می‌آد آدم یاد عشق‌های جوونیش می‌افته. شوهر دومش که مرد توی اتاقش بودم. تو خواب سکته کرد. صبح وقتی صداش کرد و جوابی نشنید... به هرحال هرکی یه جور می‌فهمه دیگه. من که خیلی زود اومدم اینجا. روحیه‌ش همیشه خوب بود. دو سال بعدِ من ازدواج کرد. ولی مرام گذاشت و هیچ‌وقت به خونه‌ی من دست نزد. ارث بابام بود. می‌بینی چه گچ‌بری‌های قشنگی داره؟ هی! زن خوبی بود. صدام می‌زد "کتری"، ساعتی دو بار بایست بهم چایی می‌داد. شاید یکم مسخره یا بی‌ربط باشه، به هرحال از "صد و هشتاد" که بهتره. خیلی منتظرش شدم. الانم که دلش تنگ شده بازم خیال مردن نداره.»

 

دکتر هفتاد و هفت: «برای من یکی که بد نشد زنت تصمیم گرفت بعد اینهمه سال سری به خاطره‌هات بزنه. این عنکبوت به کلکسیون‌م یک شکل دیگه می‌ده. می‌شه گفت گونه‌ی کمیابیه. می‌دونستی که عنکبوت تنها حشره‌ای‌ه که هشت تا چشم و هشت تا پا داره؟ همه‌ی حشره‌ها فقط شش‌تا چشم و پا دارند. می‌تونه دور تا دور سرش رو با دقت ببینه.»

 

صد و هشتاد: «چه فرقی می‌کنه؟ اینطوری فقط "سیصد و شصت" رو بهتره می‌بینه. فکرش رو بکنید. دور تا دور سرش. وقتی که داره له می‌شه. من که دو تا چشم داشتم و دور سرم هم پخش نبودن نتونستم درست تحملش کنم. اگه امروز برنامه‌ فقط مالِ عنکبوته، چرا به من شماره "صد و هشتاد" رو دادند؟

شما هم جانور شناس جالبی هستید. یه عنکبوت له شده به چه دردتون می‌خوره؟ مگه کلکسیونتون زنده نیست؟ اگه جنازه‌ش رو ببرید آزمایشگاه که به درد نمی‌خوره. اگر هم خودش رو از اینجا منتقل کنید که کسی نمی‌بیندش. نه؟»

 

دکتر هفتاد و هفت: «هومممممممممم.»

 

صد و هشتاد: «من یه ایده‌ی خوب دارم. اگه یه کاری کنیم زن من به جای عنکبوت‌ه بیاد چی؟ باید بشه این معاوضه رو انجام داد. نه؟ تقریبن توی یه سطح قرار دارند. کمیاب بودنش عنکبوت بودنش رو می‌خره. بی‌کس و کار بودن هم انسان بودن زنِ من رو. اگه من رو ببینه حتمن راضی می‌شه با من بیاد. شما می‌دونید چطور می‌شه اینکارو  انجام داد. می‌دونم یه بار به همکارتون تقلب رسوندید. نه دکتر؟»

 

دکتر هفتاد و هفت: «هوممممممممم.»

 

 

"صفر"

زن هشت‌پای هشت‌چشم را می‌بیند. شیر آب را می‌بندد. پای چپ‌اش را بالا می‌برد. ناگهان به گوشه‌ی دیوار حمام خیره می‌شود. پایش را زمین می‌گذارد. زمزمه می‌کند: «کتری، کتری!» هشت پای هشت چشم روی زمین می‌خزد و از زیر در خارج می‌شود. سپس تاری می‌تند و خودش را به طبقه‌ی پائین می‌رساند. تا دقایقی دیگر...

 

 

"صفر" و "سیصد و شصت"

 

سیصد و شصت: «کودن‌! چه گزارش می‌کنی؟ عنکبوت را فراری دادند. همه چیز باید طبق برنامه باشد. امروز باید یک ورودی داشته باشیم. برو آن جوان گستاخ را بیاور. شاید از ترس سکته کند. باید هرطور شده این زن را بگیریم. چگونه بر او ظاهر شد؟»

 

صفر: «قربان پیرزنه اصلن نترسید! از دیدنش خوشحال هم شد. کِرکِرِ خنده‌شون بلنده. خودتون برید بالا ببینید. توی اتاق خوابند. قبول نمی‌کنه که بیاد. می‌گه دل تنگ‌ه ولی از این‌جا هم دل نمی‌کنه. هشت پای... اَه چی می‌گم! عنکبوته رفته تو آشپزخانه. سالمِ سالم‌ه. چی کار کنیم؟»

 

سیصد و شصت: «کودن‌ها! کودن‌ها! همه چیز باید طبق برنامه پیش می‌رفت.»

 

 

"هفتاد و هفت" و "وان هاندِرد"

 

وان هانِدرد: «من یه کفن می‌خوام.»

 

دکتر هفتاد و هفت: «ببین چه موجود زیباییه. دور تا دور سرش پر از چشم ه. هشت تا. فکرش رو بکن. این پسره کی می‌آد؟ حالا چطوری باید تا آزمایشگاه ببرمش؟ دارن جمع  می‌کنن که! هنوز که ورودی نیومده. رودست نخورده باشم؟»

 

وان هاندِرِد: «  من که گفتم این‌ها کاره‌ای نیستند. این که پوشیدی کفنِ جلو بازه؟ عوض می‌کنی با مالِ من؟»

 

 

 

"صفر"

امروز روز خوبی برای رفتن نبود. من "صفر" خراب کاری امروز را، زنده برایتان گزارش کردم.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شيما وزوايي در 23:1 |  لینک ثابت   •